محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2825
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آرى » گفت : « به خدا اگر از دست تو برود روزگارت را سياه مىكنم ، اگر چه اكنون به نزد من محترمى . » گفت : « چنين نخواهد كرد » پس زياد او را آزاد كرد . گويد : پس از آن حجر بن يزيد دربارهء قيس بن يزيد كه اسير شده بود با زياد سخن كرد ، گفت : « كار قيس سخت نيست ، عقيدهء وى را دربارهء عثمان مىدانيم در جنگ صفين با امير مؤمنان بود و سخت كوش بود . » گويد : آنگاه كس فرستاد كه قيس را آوردند و به دو گفت : « مىدانم كه به كمك حجر از اين رو نجنگيدى كه عقيده او دارى بلكه به سبب حميت بوده كه به تو بخشيدم به سبب آنكه حسن عقيده و سخت كوشى ترا مىدانم ولى رهايت نمىكنم تا برادرت عمير را به يارى . » گفت : « ان شاء الله او را مىآورم . » گفت : « يكى را بيار كه به نزد من ضامن او و تو باشد . » گفت : « اينك حجر بن يزيد كه به نزد تو ضامن او و من ضامن مىشود . » حجر بن يزيد گفت : « آرى ، ضامن او مىشوم ، به شرط آنكه مال و خونش در امان باشد . » گفت : « چنين باشد . » گويد : پس برفتند و عمير را كه زخمدار بود بياوردند . زياد بگفت تا بند آهنين بر او نهادند . آنگاه كسان او را گرفتند و بالا مىبردند و چون به نزديك نافشان مىرسيد ول مىكردند . اين كار را چند بار كردند . حجر بن يزيد به پا خاست و گفت : « خدايت قرين صلاح دارد مگر خون و مالش را امان نداده اى ؟ »